لطیفه های کودکانه
-يک نفر مي خواست يک ماهي را خفه کنه هي سر ماهي را زير آب مي کرد و در مي آورد .
-يک نفر به کله پزي ميرود. فروشنده از مشتري مي پرسد: آقا چشم بذارم؟مشتري: بله، ولي اول بذار قايم بشم...
-کمک خلبان: خلبان نگاه کن، آدمها از اين بالا مثل مورچه مي مانند
خلبان:چيزي که تو مي بيني همان مورچه است چون ما هنوز پرواز نکرديم!
-مادر: ديشب ، دو قطعه شيريني مانده بود ولي حالا فقط يکي مانده است.دختر: چون هوا تاريک بود ، شيرين دومي را نديدم.
-معلم: آخرين دنداني كه در مي آيد چه دنداني است؟
شاگرد: دندان مصنوعي.
-يك روز كبريتي سرش را خاراند، آتش گرفت.
-معلم: بگو به غير از اكسيژن چه چيزهايي در هوا وجود دارد؟
شاگرد : آقا اجازه، كلاغ ، مگس، پشه!!
-معلم: چرا رفته هستم غلط است؟
شاگرد: آقا اجازه، برای اینکه شما هنوز نرفته هستید
-مادر: پسرم وسط حرفم نپر، بذار حرفم تموم بشه بعد تو حرف بزن.
پسر: مامان اون موقع شما خوابین!!
• دو تا خانم داشتن صحبت می کردند، اولی میگه: تو چرا از شوهرت طلاق گرفتی؟
دومی میگه: آخه من بهش گفتم 30،000 تومان بده برم آرایشگاه خودم خوشگل کنم، اون 300،000 تومان بهم داد!
- يه خودکار آبي باباش ميميره تا يک ماه مشکي مي نويسه.
-يه جوجه با مامانش دعواش ميشه ميگه پيشي بيا من را بخور.
-به يک گوسفند ميگن بزرگترين آرزوت چيه ميگه واسه يه بار هم که شده جلوي وانت بشينم.
-صاحبخانه : هروقت ميگم اجاره بده ميگي صبر کن حقوقم رابگيرم پس کي حقوقت را ميگيري مستاجر: هر وقت استخدام بشم.
-یارو میره سمعک بخره، فروشنده میگه: همه جورشو داریم، 1000 تومنی تا 1000000 تومنی.
یارو میگه: 1000 تومنی اش چه جوری کار میکنه؟
فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط چیزی که هست وقتی مردم اینو میبینن، بلندتر حرف میزنن.
-پدری به دخترش میگه: دخترم راجع به پیشنهاد ازدواجی که بهت داده اند خوب فکرهایت رو بکن.دختر گریه کنان میگه: ولی من می خواهم پیش مامانم باشم.پدر: خوب، اونم با خودت ببر عزیزم.
• رئیس بیمارستان از دکتره میپرسه: خوب عمل چطور بود؟
دکتره میگه: اوه، مگه اونو برای کالبد شکافی نیاورده بودند!؟
• اصفهانیه به رفیقش میگه: هيشکی ولخرجتری زن من نيست! هميشه اِز من پول ميخواد!رفیقش: با اينهمه پول چه كار ميكنه؟اصفهانیه: مطمئنم کاری نمی کنه! ... آخه هيچوقت بهش نميدم!
• بچه اولی: پدر تو هم بهت یاد داده قبل از غذا دعا بخونی؟
بچه دومی: نه، آخه مادرم خوب غذا درست می کنه!
• فریدون هميشه لباس مشكی می پوشيده. دوستاش ميگن چرا هميشه مشكی می پوشی؟
ميگه: آخه من ختم روزگارم!


لطیفه های کودکانه
